حرفای مادرانه!
سلام نازگل مامان
کاش می دونستم الان که داری این متنو می خونی چند سالته ؟ چه احساسی داری ؟
امیدوارم بهت نزدیک باشیم هم من و هم پدرت
من و بابایی مخالف خیلی از هم نسلامون سنتی ازدواج کردیم !
بعد از چند جلسه رسمی و غیر رسمی که با اطلاع خانواده ها بود با اشنایی مختصری که ازهم پیدا کردیم تصمیم به ازدواج گرفتیم!
وقتی ازدواج می کنی زندگیت خیلی متفاوت میشه...
تازه میفهمی شیرینی و تلخی,سختی و اسونی به معنای واقعی چیه...

من و بابات باوجود اینکه از یه شهر و طبقه اجتماعی و فرهنگ بودیم بازهم کلی تفاوتهای شخصیتی داشتیم...!!!!
سعی کردیم بهم نزدیک شیم یعنی روی نقاط مشترکمون بیشتر تمرکز کنیم و باهم دوست باشیم...
کم کم شباهتا خودشون بیشتر میشن و تفاوت هایی که لازمه ی زندگی مشترکه باعث جذابیت طرفین برای هم میشه...
من و بابایی امیدواریم بتونیم یه رابطه ی عالی و دوستانه هم با دخترگلمون داشته باشیم.
وقتی میفهمی داری مامان میشی خیلی زود میفهمی این دومین تغییر اساسی زندگیته!
تازه میفهمی نگرانی, عشق مادرانه,ازخودگذشتگی به معنای واقعی چیه...

باورت میشه؟!من و بابات هنوز دنیا نیومدی نگرانی هامون شروع شده!
برا ازدواج,تحصیلات,ایندت... نمی خوایم هیچوقت غم تو چشای نازت ببینیم,می خوایم در هر شرایطی برای شادی و سلامتیت تلاش کنیم ...
هرچند می دونیم که زندگی با غم و شادی و سختی و راحتی عجین شده ...
و از لحظه ای که چشمتو به دنیای زمینی باز میکنی ناگزیری...
اما عزیزدلم یادت نره که همیشه حق انتخاب با خودته می تونی شرایطو سختتر یا راحتتر کنی ...
می تونی فک کنی اخر خطی یا به ساختن فردایی بهتر امیدوار باشی ...
درهر صورت سعی کن از زندگیت لذت ببری باور کن کوتاهتر از اونیه که ارزش جنگیدن و غصه خوردن داشته باشه.
خیلی دوست داریم و منتظرتیم 
زودتر بیا تو بغلمون 
فعلا بای بای 


حرفای مادرانه! 
